تبليغاتX
دیمه ن


دیمه ن

...........

دلم کسی را می خواهد که دوستم داشته باشد ... شانه هایش را برای گریستن وسینه اش را برای نهادن سرم و چشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم . دلم کسی را می خواهد که مرا با هرانچه هستم دوست بدارد . دلم کسی را می خواهد که افتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه دهد . با تمام خوبی ها و بدی هایم . با تمام مهربانی ها و نا مهربانی هایم دلم کسی را میخواد که بدون غرور عاشق باشد دوست داشته باشد اما افسوس.............

دلم از این دنیا گرفته از این آدما که فقط و فقط به فکر خودشونن غرور غرور غرور کاش هیچ وقت وجود نداشت ای کاش چرا غرور ؟

به نظر شما دوست داشتن وعشق وغرور یاخودخواهی با هم جور در میان من که میگم نه ؟شما چی؟

نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390ساعت 20:18 توسط چی چی| |

 يه روز نفر خالي ميبنده كه در چين متولد شده. ازش ميپرسند: تو كدوم خيابونش متولد شده ؟  ميگه تو خيابون شهيد بروسلي.

شيطان اكس مي خوره مردم رو به راه راست هدايت مي كنه

پرگاره اكس ميخوره مستطيل ميكشه

ازچوپان دروغگو بعد از مردن مي پرسن اسمت چيه ميگه دهقان فداكار

یه نفرتوي استخر غرق ميشه ميبرنش پزشك قانوني ميبينن مايوش سوراخ بوده

به یه نفرميگن چند تا بچه داري ؟ ميگه 2 تا . ميپرسن: كدومش بزرگتره؟ ميگه: خوب اوليش

یه نفربالاي درخت چنار بوده يارو ميگه اون بالا چي كار ميكني ميگه دارم توت ميخورم ميگه اين كه درخت چناره ميگه توت تو جيبمه

یه نفرتو قرعه کشی بانک شرکت میکنه براش شش ماه زندون در میاد

به غضنفر گفتند: ۱۷ شهريور چه روزيه؟ کمی فکر کرد و گفت: فکر می کنم ۱۵ خرداد باشه!

به غضنفر ميگن چرا زن نميگيري؟ ميگه: اي بابا، كي مياد زنش رو بده به ما؟

دوتا پسر حوصله‌شان سر رفته بود. يكي از آنها گفت: بيا شير يا خط بيندازيم. اگر شير شد ميريم دوچرخه سواري، اگر خط شد ميريم ماهواره نگاه مي‌كنيم و اگر سكه روي لبه‌اش ايستاد ميريم درس مي‌خونيم!

یه نفر خبر داغ مي‌شنود، گوشش مي‌سوزد!

ببينم، داداش شما چيكاره است؟ راننده است، «روي» ماشين بابام كار مي‌كنه، داداش شما چطور؟ داداش من مكانيكه، «زير» ماشين مردم كار مي‌كنه

رئيس: خجالت نمي‌كشي تو اداره داري جدول حل مي‌كني؟ كارمند: چكار كنيم قربان، اين سروصداي ماشينها كه نمي‌ذاره آدم بخوابه

یه نفرتي‌شرت تايتانيك مي‌پوشه، مي‌ره دريا غرق مي‌شه!

اصفهانیه تو مسابقه رالی شرکت می کنه.  تو راه مسافر کشی می کنه

یه نفرپرتقال خونی میخوره، ایدز میگیره!

از یه نفر میپرسن: میدونی USA مخفف چیه؟ میگه: یوم‌الله سیزده آبان!

یه نفر میمیره، باباش رضایت نمیده!

از یه نفر میپرسن: به نظر شما اگه آمریکا افغانستان و عربستان رو بگیره، به کره و چین هم حمله کنه تکلیف ایران چی میشه؟ میگه: چی میشه نداره که، ایران میره جام جهانی!

از یه نفر میپرسن: چند تا بچه داری؟ 4 تا از انگشتاشو نشون میده، میگه: 3 تا! ملت کف میکنن، میگن: بابا اینا که 4تاست؟ ترکه انگشت کوچیکشو نشون میده، میگه: این بچة همسایمونه، ولی همیشه خونة ماست!

از عربه نوار مغزی میگیرند، میبینند بیست دقیقه اولش خالیه!

یه نفرمیره مسابقة قرائت قرآن، شلوار ورزشی میپوشه!

زنِ .... دو قلو میزاد،‌ میره صورت حساب بیمارستان رو حساب کنه،‌ به یارو میگه:‌ حاج آقا ارزون حساب کن هردوشو ببرم!

زن به شوهرش میگه : می خوای دفتره یادداشتت باشم تا همیشه همراهت باشم ؟
مرد : عزیزم سر رسیدم باش تا هر سال عوضت کنم !

غضنفر مي ره پمپ بنزين و بعد از اينکه باکش رو پر مي کنه، مي ره پيش حسابدار و مي گه: آقا! چقدر شد؟ يارو مي گه: 300 تومن! غضنفر تعجب مي کنه و آروم مي پرسه: چي شده؟ شاه برگشته؟ بنزين فروش يواشکي جواب مي ده: نه، شما گازوئيل زد

به يه نفر ميگن حموم چند بخش ميگه دو بخش: مردونه , زنونه

یه نفرميميره شب اول قبر 62 تا فرشته ميان بالا سرش ميدوني چرا؟ دوتا از فرشته ها سوال ميكردن 60 تاي ديگه حاليش ميكردن

یه نفر يك سكه ميندازه هوا، شير مياد، فرار ميكنه!

یه نفر با كُت وزير شلواري تو خونشون نشسته بوده. ازش مي‌پرسند: واسه چي تو خونه كت پوشيدي؟ ميگه: آخه شايد مهمون بياد! ميپرسن: پس چرا ديگه زير شلواري پوشيدي؟! ميگه: خوب شايد هم نياد

يه حاجـــی داشته به اسمان نگاه مي کرده مي بينه ستاره ها چشمک ميزنند سرشو ميندازه پايين ميگه استغفرالله

به یه نفرمی گن اگه آب نبود چی می شد؟ می گه ما شنا ياد نمی گرفتيم در نهايت خفه می شديم می مرديم

لقمان را گفتند ادب را از که اموختي؟ گفت به تو چه ؟ اشغال عوضي ..:::

گاو نر افتاد دنبال گاو ماده . گا. ماده فرار کرد تا رسيد به بن بست بر گشت گفت:از جون من چي مي خواي؟ گاو نر گفت: مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااچ

نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390ساعت 1:10 توسط چی چی| |

 امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم

نوشته شده در شنبه 3 دی1390ساعت 23:39 توسط چی چی| |

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه

نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1390ساعت 23:26 توسط چی چی| |

دختري مي رفت ، پسري او را ديد و دنبال او روان شد . دختر پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ پسر گفت : برتو عاشق شده ام . دختر گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . پسر از آنجا برگشت و دختري بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد دختر رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ دختر گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت 0:14 توسط چی چی| |

گفتم:خدای من دقایقی بود در زندگانیم که هوس میکردم سر سنگینم را که پر از دقدقه ی دیروز بود وهراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم آرام برایت بگویم وبگریم شانه های تو کجا بود؟

گفت :عزیزتر از آنچه هست!تو نه تنها در آن لحظه های دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی من آنی خود را از تو دریغ نکردم که تو این گونه هستی من همچون عاشقی که به معشوق خویش مینگرد با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم:پس چرا راضی شدی من برای آنهمه دلتنگی اینگونه زار بگریم؟

گفت:عزیزتر آنچه هست!اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج میکند اشکهایت به من رسید ومن یکی یکی برزنگار روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان چرا که تنها اینگونه میشود تا همیشه شاد بود

گفتم:آخر آن سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت:بارها صدایت کردم گفتم از این راه نرو به جای نمیرسی تو هرگز گوش نکردی وآن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از آنچه هست!از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید

گفتم:پس چرااین همه درد در دلم انباشتی؟

گفت:روزیت دادم تا صدایت کنی چیزی نگفتی پنهات دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی بارها گل برایت فرستادم  کلامی نگفتی میخواستم برایم سخن بگوی آخر تو بنده ی من بودی وچاره ای نبود جز نزول درد  زیرا تو اینگونه شد که صدایم کردی

گفتم:پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟

گفت: عزیزتر آنچه هست!اول بار گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدا خدای تو را نشنوم تو باز گفتی خدا ومن مشتاق تر برای شنیدن خدای دگر من اگر میدانستم تو بعد علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار میکنی همان بار اول شفایت میدادم 

                                                                                        گفتم:مهربانترین خدا دوست میدارمت

نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت 22:30 توسط چی چی| |

آنقدر دستم ترد شده که توان هیچ چیز را ندارد با وجود این مینویسم آنقدر مینویسم تا بلکه گوشه ایی از غم هایم را به دست ورقه های سپید زندگی بسپارم حداقل برای سبک کردن بار سنگین غمی که روی قلبم است.مینویسم شاید روزی این نوشته ها مرا از گمراهی دور کند.خسته ام آنقدر خسته که فصل فصل زندگی  برایم سرد و بی روح است.گفتن یک دوستت دارم آنقدر سخت است که باعث شده هیچ طلوعی غروب نکند.ساکت و آرام به کوچه ی بن بست رسیده ام فریاد هم نمیتوانم بزنم صدایم به هیچ کجا نمیرسد.دلم آنقدر گرفته بود که از خودم خسته شده بودم ناگهان آسمان غرشی کرد و ـآرام شروع به گریستن کرد.آن زمان فهمیدم که آسمان نیز در ته ترین نقطه ی دلش آتش گرفته.من آرام و بی صدا میگریستم  آسمان هم میگریست ولی گهگاه چنان نعره زده که ترس تمام وجودم را گرفت جز سیاهی هیچ زیبایی در زندگی نمیبینم دوست داشتم برای یک بار هم که شده در خلوتگاهی درددل هایی را که تا آخرین خط سیاه که قلب من است و مرا آتش زده برای تنها ثروت و همدردم بگویم،بگویم که چقدر تنهایم و چقدر دوستش دارم

                        آری بگویم که همه آن چیزهایی که آنقدر مرا به وجد آورد ه بود آری

                                                       

نوشته شده در جمعه 15 مهر1390ساعت 19:5 توسط چی چی| |

بازهم پاییز بازهم پاییز ی دگر آغاز شد

 همراه خزان دفتر غم و رنج زندگی هم باز شد

 کس نمیداند تقدیر برای ما چه خوابی دیده است

 باز هم مثل گذشته کدامیک از آرزوهای مان پریده است

آرزوهایی که هر کدام جزئی از وجودمان بودند در زندگی زمزمه ی سجودمان بودند

آرزوهایی که با خون دل آوازشان دادیم با تسلیم سرنوشت با یک نفس پروازشان دادیم

 رفتند وبا رفتنشان جان را از تن ربودند جسم بی جان ما را از زندگی خسته نمودند

نوشته شده در سه شنبه 5 مهر1390ساعت 21:7 توسط چی چی| |

از تنهای به میان مردم میگریزم واز مردم به تنهایی پناه میبرم راست میگفت نیما:به کجا این شب تیره بیاویزم  قبای ژنده خود را؟            

نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 11:59 توسط چی چی| |

غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.
دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من
غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم چهارمین روز: فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..واین همه عشقت بود.

نوشته شده در شنبه 26 شهریور1390ساعت 22:40 توسط چی چی| |

یکی از روز های تابستان به کارکنان قطار اطلاع داده شد به خاطر سال روز تولد رئیس یک ساعت کارشان را زود تر تعطیل کنند نیک در حالی که آخرین واگن قطار را وارسی می کرد برای چندمین بار در کوپه ای که یخچال قطار بود محبوس شد. او که می دانست کارکنان آنجا را ترک کردهاند و کسی نیست که به او کمک کند تا خودش را نجات دهد، به وحشت افتاد

آن قدر به در کوبیده بود که دست هایش خونین شدند و بدلیل آن همه فریادی که کشید بود که صدایش گرفته بود .با توجه به اطلاعاتی که داشت ،درجه حرارت داخل واگن صفر بود. به ذهن نیک رسید که اگر نتواند از اینجا بیرون برود،منجمد می شوم . او که می خواست همسر و خانوده اش بدانند چه اتفاقی برای او افتاده چاقویی پیدا کرد و روی کف چوبی واگن نوشت : ((به شدت سرد است. بدنم دارد کرخت می شود کمکم دارم به خواب می روم.اینها کلمات من در یک قدمی مرگ است)).

روز بعد که کارکنان قطار در واگن یخچال را باز کردند و نیک را مرده یافتند. ظاهرا همه چیز نشان می داد که او منجمد شده است و در اثر آن جانش رااز دست داده است اما حقیقت خبر این بود که یخچال واگن کار نمی کرد و حرارت در واگن 55 درجه فارنهایت بود.

نیک با نیرو افکار خودش ،جانش رااز دست داده بود

نوشته شده در شنبه 26 شهریور1390ساعت 22:29 توسط چی چی| |

پیرمردی تنها زندگی میکرد او میخواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزنداما کار سختی بود تنها پسرش که میتوانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت «پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمیخواهم این مزرعه رااز دست بدهم چون مادرت زمان کاشت محصول را دوست داشت من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل میشد ودرکار مزرعه کمکم میکردی دوستدار تو پدر» پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد«پدر٬به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن.من انجا اسلحه پنهان کرده ام.» 4صبح فردا 12نفر از ماموران و افسران پلیس محلی دیده شدند وتمام مزرعه را زیرو رو کردند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند پیرمرد بهت زده نامه ای به پسرش نوشت به او گفت چه اتفاقی افتاده پسرش پاسخ داد«پدر برو سیب زمینی هایت را بکار.این تنها کاری بود که اینجا میتوانستم برایت انجام دهم»

      در ابن دنیا هیچ بن بستی نیست یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت

نوشته شده در جمعه 28 مرداد1390ساعت 16:9 توسط چی چی| |

سلام سلام دوستای گل و عزیزم یلداتون مبارک امیدوارم شاد شاد شاد باشید دوستتون دارم

                                                                 

نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 23:38 توسط چی چی| |

سلام دوستان گلم عید قربان برهمگی مبارک امیدوارم همیشه شاد باشید   

                                                                                                                                   

نوشته شده در شنبه 21 آبان1390ساعت 21:38 توسط چی چی| |

                  سلام به همه ی دخترهای گل ودوست داشتنی

                  دم هر چی دختر گرم           روی هرچی پسر کم

                                         الهی نبینی غم

 

                                                     روزتون مبارک

با عرض معذرت آقا پسرا

نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 14:17 توسط چی چی| |

همیشه بیم  داشتن،همیشه امیدوار بودن،همیشه یاد از خاطرات گذشته کردن،همیشه نالیدن ،همیشه هوسی تازه کردن وهرگز راضی نبودن،در طلب لذات دروغین آه کشیدن وهرگز سراغ حقیقتی که در دل هر کس نهفته است نرفتن،خود را گاه بیشتر گاه کمتراز ارزش واقعی ارزش دادن،تنها در ساعات رنج وغم خویشتن را شناختن و ماهیت زندگانی بر باد رفته و بیجا تلف شده را فقط در لب گور در یافتن،اینست مفهوم وجود انسان، یا لااقل اینست مفهوم وجود من ! با این همه من یک افتخار حقیقی در زندگی دارم،این که هرگز سراغ پول وشهرت دروغین نرفتم،هیچ وقت سر تسلیم جز بز آستان عشق فرود نیاوردم .همیشه عشق مرا از خود دور کرد و عطش نام نیک به خودم باز آورد اما عشق وافتخار تا کنون هیچکدام جز غم دل نسیبم نکرده اند .

نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 15:29 توسط چی چی| |

دوستت دارم را من دل آویز ترین شعر جهان یافتم. این گل سرخ من است دامنی پر کن ازاین گل که دهی هدیه به خلق که بری خانه ی دشمن که فشانی بر دوست بر دل مردم عالم به خدا٬ نور خواهد پاشید٬ روح خواهد بخشید.تو هم ای خوب من این نکته به تکرار بگو این دل آویزترین شعر جهان را همه وقت,

دوستت دارم را با من بسیار بگو دوستت دارم را از من بسیاریپرس

نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 15:5 توسط چی چی| |

یک روز بی آنکه سخنی از غم دل به میان آورم٬ به تنها کسی که دوستش دارم نوشتم«و زنی است که تو را از جان ودل دوست دارد. پیرامون خود بنگر حدس بزن که او کیست٬آنگاه پاسخ ده:اینجا هستم.» روزی او را دیدم،به سویش دویدم وفریاد شادی پر اضطرابی را که از دلم برخاسته بود در گلو خاموش کردم. اما او به خود نگفت:«اوست»؟ به من هم نگفت:«تویی»! بی آنکه از خویش نامی ببرم به او نوشتم:«روز وشب به یاد تو اشک میریزم. در انتظار روزی هستم که پرتو عشق٬دیدگان تو را به روی من بگشاید و دلهای ما را به هم پیوند دهد. یک روز مرا دید.دیدگان مرا که هنوز غرق اشک بود دید اما وقتی که دست لرزان مرا در دست گرفت به خود نگفت:«اوست»؟ بهمن هم نگفت «تویی»! بی آنکه بگویم منم از نزد او گریختم. راز پنهان را در دل نگه داشتم اما غم دل٬از پایم درافکند ٬تا روزی چند دیگر اثر ازمن وراز پنهان من نخواهد بود. شاید آن روز٬ وی در جستجوی آن کس که دل به همراه او داشت بر سر گورم گذر کند و با خواندن نام من٬به راز دلم پی ببرد.آنگاه با وحشت به خود بگوید:«او بود»؟به من بگو:«تو بودی»

نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 15:1 توسط چی چی| |

یکی بود یکی نبود چهار شمع به آهستگی می سوختند در محیط آرامی صدای صحبت آنها به گوش می رسید

شمع اول گفت: من صلح وآرامش هستم اما هیچکس نمی تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم به زودی میمیرم سپس شعله صلح وآرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد

شمع دوم گفت:من ایمان هستم برای بیشتر انسان ها دیگر در زندگی ضروری نیستم پس دلیلی وجود ندارد که روشن بمانم سپس با وزش باد ملایمی ایمان نیز خاموش شد

شمع سوم با ناراحتی گفت:من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم انسان ها مرا در حاشیه ی زندگی خود قرار داده اند واهمیت مرا درک نمی کنند حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود عشق بورزند طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد

نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1390ساعت 13:1 توسط چی چی| |

تقدیم به همه دوستای خوبم ممنون از بازدیدتون


نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد1390ساعت 23:58 توسط چی چی| |


آخرين مطالب
» غم
» خنده
» گریه
» عشق
» هوس
» من دوست تر می دارمت......
» درد دل
» پاییز
» تنهایی
» عشق

Design By : RoozGozar.com